شرق، روزنامه ای است که بوی تکثر از آن به مشام می رسد. کافی است به نام نویسندگان آن نظری انداخت:
دهشیار،قوچانی، خجسته رحیمی،... می توان مطلبی درباره لیبرالیسم خواند و در جایی دیگر درباره مکتب فرانکفورت.
اما با همه محاسن و معایب فراوانی که شرق دارد، نکته آزار دهنده ای نیز دارد: قوچانی!!
سردبیر شرق قوچانی است او روزی در سلسله روزنامه های جامعه-توس-نشاط-عصرآزادگان می نوشت. شمس الواعظین کسان بسیاری را به جامعه مطبوعاتی معرفی کرد از جمله قوچانی. او نقش تحلیل گر را به قوچانی داد. همیشه می شد تحلیل های مطول قوچانی را در صفحه اول خواند. حال دیگر "جامعه"ای نمانده و شمس نیز دیگر از کار ژورنالیسم دوری گزیده.
قوچانی پس از دستگیری دچار تحول شد، روزی در مصاحبه ای عنوان کرد دیگر به اصلاحات اعتقادی ندارد و از خاتمی به تندی انتقاد کرد و نقابی اپوزیسیون به چهره زد. اما خشم اش به طول نکشید و به همشهری پیوست. البته این مساله ای شخصی است که او ابتدا منتقد هاشمی و سپس معتقد به او شد.
من در مقایسه شرق و همشهری قدیم همشهری را می پسندم، همشهری از نظر گرافیکی کارش بسیار چشمگیرتر بود. ویژه نامه های همشهری پرمحتواتر بودند نگاه کنید به ویژه نامه های شرق، بیشتر سفارشی هستند به مناسبت های مختلف برای کسانی چون بهشتی و.... از میان ضمیمه های شرق تنها ویژه نامه اخیر آن درباره فیزیک کوانتوم پرمحتوا و جامع بود دیگر ضمایم اکثرا برای مناسبت های تاریخی نوشته شده اند.
بگذریم. شرق در این دوره که از نظر تعدد و محتوا در میان مطبوعات دچار کاستی هستیم، خود غنیمتی است صرف نظر از سانسور و خود سانسوری مشهود آن.
اما در این بین وجود سردبیر آن نقمتی است. ادبیات او همان ادبیات دوره شمس است او اصرار عجیبی در تقلید مسعود بهنود دارد و می کوشد در خلال نوشته هایش مثال های تاریخی آن مطلب را با نثری روایت گونه بیان کند اما مشکل همین جاست او نه چون بهنود در آن دوران بوده که خاطره ای بیان کند و نه سواد آن را دارد تا از تاریخ و فلسفه و سیاست مثالی آورد.
کلی گویی محیطی است لغزنده. هنگامی که به کلی گویی می رسیم خوب است با احتیاط و آهسته تر از آن رد شویم، جایی که قوچانی به سرعت از آن رد می شود. او با آوردن مثالی خرد نتیجه ای کلان می گیرد. از جزء به کل نمی رسد و این فاصله را نادیده می گیرد. دچار کلی گویی است هیچ گاه در نوشته هایش نمی بینیم سراسر در باره مسأله ای خرد بنویسد، دچار کلی گویی می شود و جزء را رها می کند و به استنتاج های سراسر کلی می پردازد که نیاز به پیش فرض ها و استدلا لهایی اولیه دارند که تحلیل های او فاقد آن اند.
نوشتار اخیر او [شرق، سال سوم، شماره 785] مثال آفتاب گونه ای برای این مدعاست. سراسر حکم های کلی درباره همه چیز و همه کس از مائو گرفته تا سارتر، کنفسیوس، مسعود رجوی،دنگ شیائوپنگ، جان استوارت میل، رضاخان،فوکویاما، نیکسون،... از لیرالیسم تا مائوئیسم، سرمایه داری، ماتریالسم، اسلام،... خلاصه معجون عجیبی است و قرار گرفتن این همه کلمات متضاد کنار هم خود چشم بندی غریبی است.
او به سادگی و بی پروا به هر اسمی صفتی می زند. روشنفکران را راحت ساده لوح می نامد زیرا که مائوئیست اند. چین را فاقد سنت فلسفی می خواند زیرا او با فیلسوفی چینی آشنایی ندارد.
نوشتار او چون همیشه لایه ای زیرین دارد که ورای کلی گویی ها و آسمان ریسمان بافتن هاست. چین را جهانی دیگرگونه و ناشناخته معرفی می کند و از غذا خوردن آنها مثال می آورد که با خوراک ما اهالی خاورمیانه و اروپا متفاوت است. " ... چینی ها بی توجه به اخلاق ابراهیمی و توحیدی و لیبرالی از تکنولوژی شبیه سازی انسان استقبال می کنند اما راست گرایان مسیحی و امریکایی (مانند فرانسیس فوکویاما) با شبیه سازی مخالفند. انسان از نگاه حاکمان چین یک سازه، یک تولید است اما در "جهان بینی ابراهیمی و لیبرالی" انسان هویتی سازنده و مولد دارد".
ابتدا باید گفت ایران نیز اکنون در حال تجربه همین پدیده غیر ابراهیمی و غیرلیبرالی ست. دولت جدید در کنار اکتساب علوم هسته ای و نانوتکنولوژی برای شبیه سازی نیز تبلیغ می کند و مجوزهای شرعی و قانونی آن را به دست آورده است.
دیگر اینکه، پس از سالها خواندن نوشته های افرادی چون قوچانی دیگر به متدولوژی بیان و روش تفسیر متن آنها پی برده ایم. ما به غربیان خصوصا لیبرالیست ها شبیه تریم تا به چینی ها که با ما "بعد مسافت" و ایدئولوژی دارند. در بینا بین متن خود به ما این را می خواهد القا کند که لیبرالیسم بعد مسافت کمتری را با ما دارد. او پس از گفته مرعشی سخنگوی حزب کارگزاران سازندگی به وجد آمد و سخن او را برجسته کرد: کارگزاران حزبی لیبرال دموکرات اسلامی است. پس از دموکراسی حال لیبرال دموکراسی نیز دچار پسوند شد. مقاله خجسته رحیمی را نیز در مدح این اعلام لیبرال دموکرات شدن و شجاعت آن خواندیم.
قوچانی همان کاری را می کند که روشنفکران دینی می کنند یعنی ادغام مفاهیم مدرن در مفهوم دین، اما او این کار را ناشیانه و بسیار غیر دقیق می کند. اکنون باید منتظر مقالات بسیاری باشیم که گوشه چشمی بر لیبرال دموکراسی دینی دارند. او سخن دل خود را چنین می گوید: "...اما حکومت چین در پذیرش قواعد سرمایه داری و بورژوازی از خود اشتیاق و استعداد بسیار نشان داد. اولین گردش به راست اتفاقا در زمان حکومت مائو رخ داد..." می بینیم که مائوی عمل گرا نیز به راست گرایش کرد پس چه جای سوال از قوچانی، دیگر از امروز این راست روی مشروع است، این هم دلیل و مثال تاریخی آن.
البته مقاله خالی از اشکال هم نیست مانند بین النهرین خواندن خاورمیانه که بسیار بدیع است اما اشکال چشم گیر آن چنین است: "کسانی که به وجود خدا و آخرت باور نداشته باشند و همه چیز را در جهان طبیعت بجویند، در عالم سیاست نیز به اصول از پیش تعیین شده ای باور نخواهند داشت."
ابتدا باید این را متذکر شوم تحمل دیگری از همین جا آغاز می شود. چگونه است که دم از پلورالیسم می زنند و در عمل دیگری را که لاییک است یا سکولار، تخطئه می کنند. شخصی که به خدا و آخرت و به طور کلی به آموزه ها و اصول دینی اعتقاد ندارد هم می تواند اصولی داشته باشد. هم می تواند اصول اخلاقی داشته باشد و هم اصول سیاسی. چه کسی گفته و چگونه به این اسنتاج کلی رسیده اند که خداناباوران به هیچ اصلی اعتقاد ندارند. این از آنجا ناشی می شود که فرد دیندار اندیشه اش را سراسر درست و دیگری را نادرست می بیند زیرا او امکان خداناباوری را ناممکن می داند و برایش بسیار ناممکن می نماید که دیگری که بی دین یا خداناباور است به اصلی اخلاقی مقید باشد چه او - دیندار- اخلاق را سراسر دینی می داند و اخلاق غیر دینی را ناممکن و یا نامحتمل. قوچانی می تواند به نوشتار روشنفکران دینی ای چون سروش،ملکیان،... در باب امکان و وجود اخلاق غیر دینی مراجعه کند چه او پیرو همین دسته از روشنفکران است.
نتیجه اینکه همانند نوشته های سابق و متأخر قوچانی، نوشتار کنونی نیز دچار کلی گویی و استنتاج های غیر معلل هستند که در کنار اینها به اشتباهات مکرر او در باره مسائل فلسفی و تاریخی می توان اشاره کرد که دلیل عمده آن اظهار نظر درباره تمام مسائل روز در تمام وادی هاست که چنین دانایی غیر مسبوق است و چنین کسی اصولا زاده نشده.
دهشیار،قوچانی، خجسته رحیمی،... می توان مطلبی درباره لیبرالیسم خواند و در جایی دیگر درباره مکتب فرانکفورت.
اما با همه محاسن و معایب فراوانی که شرق دارد، نکته آزار دهنده ای نیز دارد: قوچانی!!
سردبیر شرق قوچانی است او روزی در سلسله روزنامه های جامعه-توس-نشاط-عصرآزادگان می نوشت. شمس الواعظین کسان بسیاری را به جامعه مطبوعاتی معرفی کرد از جمله قوچانی. او نقش تحلیل گر را به قوچانی داد. همیشه می شد تحلیل های مطول قوچانی را در صفحه اول خواند. حال دیگر "جامعه"ای نمانده و شمس نیز دیگر از کار ژورنالیسم دوری گزیده.
قوچانی پس از دستگیری دچار تحول شد، روزی در مصاحبه ای عنوان کرد دیگر به اصلاحات اعتقادی ندارد و از خاتمی به تندی انتقاد کرد و نقابی اپوزیسیون به چهره زد. اما خشم اش به طول نکشید و به همشهری پیوست. البته این مساله ای شخصی است که او ابتدا منتقد هاشمی و سپس معتقد به او شد.
من در مقایسه شرق و همشهری قدیم همشهری را می پسندم، همشهری از نظر گرافیکی کارش بسیار چشمگیرتر بود. ویژه نامه های همشهری پرمحتواتر بودند نگاه کنید به ویژه نامه های شرق، بیشتر سفارشی هستند به مناسبت های مختلف برای کسانی چون بهشتی و.... از میان ضمیمه های شرق تنها ویژه نامه اخیر آن درباره فیزیک کوانتوم پرمحتوا و جامع بود دیگر ضمایم اکثرا برای مناسبت های تاریخی نوشته شده اند.
بگذریم. شرق در این دوره که از نظر تعدد و محتوا در میان مطبوعات دچار کاستی هستیم، خود غنیمتی است صرف نظر از سانسور و خود سانسوری مشهود آن.
اما در این بین وجود سردبیر آن نقمتی است. ادبیات او همان ادبیات دوره شمس است او اصرار عجیبی در تقلید مسعود بهنود دارد و می کوشد در خلال نوشته هایش مثال های تاریخی آن مطلب را با نثری روایت گونه بیان کند اما مشکل همین جاست او نه چون بهنود در آن دوران بوده که خاطره ای بیان کند و نه سواد آن را دارد تا از تاریخ و فلسفه و سیاست مثالی آورد.
کلی گویی محیطی است لغزنده. هنگامی که به کلی گویی می رسیم خوب است با احتیاط و آهسته تر از آن رد شویم، جایی که قوچانی به سرعت از آن رد می شود. او با آوردن مثالی خرد نتیجه ای کلان می گیرد. از جزء به کل نمی رسد و این فاصله را نادیده می گیرد. دچار کلی گویی است هیچ گاه در نوشته هایش نمی بینیم سراسر در باره مسأله ای خرد بنویسد، دچار کلی گویی می شود و جزء را رها می کند و به استنتاج های سراسر کلی می پردازد که نیاز به پیش فرض ها و استدلا لهایی اولیه دارند که تحلیل های او فاقد آن اند.
نوشتار اخیر او [شرق، سال سوم، شماره 785] مثال آفتاب گونه ای برای این مدعاست. سراسر حکم های کلی درباره همه چیز و همه کس از مائو گرفته تا سارتر، کنفسیوس، مسعود رجوی،دنگ شیائوپنگ، جان استوارت میل، رضاخان،فوکویاما، نیکسون،... از لیرالیسم تا مائوئیسم، سرمایه داری، ماتریالسم، اسلام،... خلاصه معجون عجیبی است و قرار گرفتن این همه کلمات متضاد کنار هم خود چشم بندی غریبی است.
او به سادگی و بی پروا به هر اسمی صفتی می زند. روشنفکران را راحت ساده لوح می نامد زیرا که مائوئیست اند. چین را فاقد سنت فلسفی می خواند زیرا او با فیلسوفی چینی آشنایی ندارد.
نوشتار او چون همیشه لایه ای زیرین دارد که ورای کلی گویی ها و آسمان ریسمان بافتن هاست. چین را جهانی دیگرگونه و ناشناخته معرفی می کند و از غذا خوردن آنها مثال می آورد که با خوراک ما اهالی خاورمیانه و اروپا متفاوت است. " ... چینی ها بی توجه به اخلاق ابراهیمی و توحیدی و لیبرالی از تکنولوژی شبیه سازی انسان استقبال می کنند اما راست گرایان مسیحی و امریکایی (مانند فرانسیس فوکویاما) با شبیه سازی مخالفند. انسان از نگاه حاکمان چین یک سازه، یک تولید است اما در "جهان بینی ابراهیمی و لیبرالی" انسان هویتی سازنده و مولد دارد".
ابتدا باید گفت ایران نیز اکنون در حال تجربه همین پدیده غیر ابراهیمی و غیرلیبرالی ست. دولت جدید در کنار اکتساب علوم هسته ای و نانوتکنولوژی برای شبیه سازی نیز تبلیغ می کند و مجوزهای شرعی و قانونی آن را به دست آورده است.
دیگر اینکه، پس از سالها خواندن نوشته های افرادی چون قوچانی دیگر به متدولوژی بیان و روش تفسیر متن آنها پی برده ایم. ما به غربیان خصوصا لیبرالیست ها شبیه تریم تا به چینی ها که با ما "بعد مسافت" و ایدئولوژی دارند. در بینا بین متن خود به ما این را می خواهد القا کند که لیبرالیسم بعد مسافت کمتری را با ما دارد. او پس از گفته مرعشی سخنگوی حزب کارگزاران سازندگی به وجد آمد و سخن او را برجسته کرد: کارگزاران حزبی لیبرال دموکرات اسلامی است. پس از دموکراسی حال لیبرال دموکراسی نیز دچار پسوند شد. مقاله خجسته رحیمی را نیز در مدح این اعلام لیبرال دموکرات شدن و شجاعت آن خواندیم.
قوچانی همان کاری را می کند که روشنفکران دینی می کنند یعنی ادغام مفاهیم مدرن در مفهوم دین، اما او این کار را ناشیانه و بسیار غیر دقیق می کند. اکنون باید منتظر مقالات بسیاری باشیم که گوشه چشمی بر لیبرال دموکراسی دینی دارند. او سخن دل خود را چنین می گوید: "...اما حکومت چین در پذیرش قواعد سرمایه داری و بورژوازی از خود اشتیاق و استعداد بسیار نشان داد. اولین گردش به راست اتفاقا در زمان حکومت مائو رخ داد..." می بینیم که مائوی عمل گرا نیز به راست گرایش کرد پس چه جای سوال از قوچانی، دیگر از امروز این راست روی مشروع است، این هم دلیل و مثال تاریخی آن.
البته مقاله خالی از اشکال هم نیست مانند بین النهرین خواندن خاورمیانه که بسیار بدیع است اما اشکال چشم گیر آن چنین است: "کسانی که به وجود خدا و آخرت باور نداشته باشند و همه چیز را در جهان طبیعت بجویند، در عالم سیاست نیز به اصول از پیش تعیین شده ای باور نخواهند داشت."
ابتدا باید این را متذکر شوم تحمل دیگری از همین جا آغاز می شود. چگونه است که دم از پلورالیسم می زنند و در عمل دیگری را که لاییک است یا سکولار، تخطئه می کنند. شخصی که به خدا و آخرت و به طور کلی به آموزه ها و اصول دینی اعتقاد ندارد هم می تواند اصولی داشته باشد. هم می تواند اصول اخلاقی داشته باشد و هم اصول سیاسی. چه کسی گفته و چگونه به این اسنتاج کلی رسیده اند که خداناباوران به هیچ اصلی اعتقاد ندارند. این از آنجا ناشی می شود که فرد دیندار اندیشه اش را سراسر درست و دیگری را نادرست می بیند زیرا او امکان خداناباوری را ناممکن می داند و برایش بسیار ناممکن می نماید که دیگری که بی دین یا خداناباور است به اصلی اخلاقی مقید باشد چه او - دیندار- اخلاق را سراسر دینی می داند و اخلاق غیر دینی را ناممکن و یا نامحتمل. قوچانی می تواند به نوشتار روشنفکران دینی ای چون سروش،ملکیان،... در باب امکان و وجود اخلاق غیر دینی مراجعه کند چه او پیرو همین دسته از روشنفکران است.
نتیجه اینکه همانند نوشته های سابق و متأخر قوچانی، نوشتار کنونی نیز دچار کلی گویی و استنتاج های غیر معلل هستند که در کنار اینها به اشتباهات مکرر او در باره مسائل فلسفی و تاریخی می توان اشاره کرد که دلیل عمده آن اظهار نظر درباره تمام مسائل روز در تمام وادی هاست که چنین دانایی غیر مسبوق است و چنین کسی اصولا زاده نشده.
+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 28 خرداد1385 و ساعت
17:38 |
مطلب را به بالاترین بفرستید:


